یکتا


+ فکر کنم بزرگ شدم

سلام سلام دوست های خوب و گلم دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود.... امان از این اینترنت و قطعی هاش..........

بچه های خوب و نازنین من خیلی بزرگ شدم بلدم سوره حمد و توحید رو بخونم....بلدم برم دستشویی خودم تنها..... بلدم خودم لباسوم در بیارم و لباس جدید بپوشم....بلدم خودم غذامو بخورم و .....

الان من 3 سال و 6 ماهه هستم هر روز هم از ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه میرم مهد کودک تا ساعت چهار و نیم که مامان از سرکار میاد مهدکودک دنبال من......

لباس فرم مهد کودک می پوشم و با دوستام تو مهد کودک خیلی بازی می کنم خاله های تو مهد کودکم هم را دوست دارم..........

اینم عکس جدیدمه که 6/6/1389 برای دفترچه بیمه انداختم.....

بزرگ شدم نه..........

راستی دست مامان خوب حسین جون درد نکنه که این آدرس عکسو داد برای آپلود عکسام.... از این به بعد عکسهای جدید میزارم........

نویسنده : يکتا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها: بیمه و مهد کودک
comment نظرات () لینک

+ اخبار سه ماهه...

از وقتی که سایت عکس هایی را که عکس میذاشتم تو وبلاگ فیلتر شده دیگه حوصله نوشتن ندارم.....

مطلب بدون عکس هم زیاد جالب نیست.....

حدود 3 ماهی است که وبلاگ آپدیت نشده است... توی این مدت 26 فروردین تولدم بود که خیلی خیلی خوش گذشت...حدود 40 نفر مهمون داشتیم...

بعد سرماخوردگی شدید گرفتم یک هفته نرفتم مهدکودک....اردیبهشت ماه رفتیم مشهد زیارت امام رضا.....

روز مادر رفتیم کرج و جاده چالوس جای همگی خالی خیلی خوش گذشت...

هر روز ساعت 7 صبح با مامان جون میرم مهدکودک تا ساعت 5 بعدازظهر که ساعت کاری مامان تموم میشه میاد دنبالم میاییم خونه اینم بگم که تو مهدکودک میخوابم وقتی میام خونه سرحالم.....

از طرف مهدکودک رفتیم شهربازی .... رفتیم صداو سیما قراره منو تو برنامه کودک نشون بدن..............

روزها به همین ترتیب می گذرند من در حال حاضر 3 سال و 3 ماهه شدم....

نویسنده : يکتا ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سال جدید

سلام امیدوارم تعطیلات نوروزی به همه بچه ها خوش گذشته باشه..... به من که خیلی خیلی خوش گذشت......

از امروز قراره به طور رسمی و جدی برم مهد کودک .....

دیگه از تنبلی و پرستار خبری نیست....

آخه بزرگ شدم .... خانوم شدم.......

نویسنده : يکتا ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
تگ ها: سال جدید
comment نظرات () لینک

+ خرید عید

لباس نو، کفش نو ، کیف و .... همه چی خریدم......

(اینا رو یکتا تلفنی به عمه نونوش میگه)

بردمش خیابون کلی برای عیدش خرید کردم......

عمه نونوش رفتم چلو تبابی (کبابی) بعد آگاهی (آقاهه) سبیل داشته من دفتم (گفتم) آگاهه برو سبیاتو بزن اتا (یکتا) داره حالش به هم می خوره.......بعد حالم بهم خورد....

Click to show it on original size!ژ

این عکسو سه شنبه 27 بهمن 88 ازش گرفتم  خاله بهاره موهاشو براش درست کرده بود

 

موقع برگشتن تو قم رفتیم یه چلوکبابی گارسونه سبیلهای آنچنانی داشت خلاصه دخترم از سبیلهای این آقاهه اصلا خوشش نیومد هی به ما می گفت بریم به پدرش می گفت :  پدر دیگه منو چلو کبابی نیاری ها .... ما اومدیم بیرون گلاب به روتون دخترم هر چی خورده بود بالا اورد بعد گفت همش مقصر سبیلهای اون آقا گارسونه بوده......

آله (خاله) اینقدر دلم تنگ شده اینقدر اشک ریختم برای مشهد برم زیارت، نماز بخونم .....

اینو دختر خوشگله ما به خاله من میگه.....خالم از تعجب فقط نگاش میکرد جند دقیقه فقط به حرفها یکتا فکر می کرد بعد یه دفعه براش صدقه داد و به من گفت زودی برو برای این بچه اسفند دود کن..... ماشااله چه حرفهایی میزنه ما که آدم بزرگیم از این حرفها نمی زنیم (خالم میگه و بعد هم قربون صدقه یکتا میره)

خیلی دلش هوای مشهدو کرده گوشی رو برداشته به مامان بزرگش (مامان پدرش) تلفن کرده میگه الو الام (الو سلام) مامان طاهر منو ببر مشهد.....

صبح زود خواهرم داره میره اداره ساعت 6 صبح خوابالو خوابالو چشماشو نیمه باز میکنه میگه : آله اکرم اتا هم با خودت ببر اداله ( خاله اکرم یکتا رو با خودت ببر اداره) بعد دوباره می خوابه...

خواهرم با خودش برده بودش اداره می گفت هر کی ازش می پرسید اسمت چیه میگفت من اتا خانوم هستم (من اسمم یکتا خانوم است).....

اینم از این وروجک ما

پدرش که میخواد بره سرکار میره پشت سرش میگه پدر خداحافظ خدا پشت و پنات دو سه تا بوس هم براش می فرسته.....

نویسنده : يکتا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
تگ ها: خرید عید
comment نظرات () لینک

+ خوش گذرانی

سلام سلام بچه ها                           فرشته های زیبا

امروز سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388 است و من درست از تاریخ 15 آبان دیگه به مهد کودک نرفتم یعنی از وقتی که انگشتم زخم شدناراحت

از 16 تا 22 آبان پیش خاله بهاره بودم....از 23 آبان تا 7 آذر ماه پیش عزیز جون بودم (مامان مامانم) از 8 آذر ماه به مدت 31 روز پیش عمه جون بودم (یک ماه تمام پیش عمه جون بودم) از 3 بهمن ماه 1388 هم تا به امروز پرستار اومد خونه و از من داره مراقبت می کنه (حسابی خوش به حالم شدهنیشخند)

ولی قراره از فروردین سال آینده (89) دیگه بی حرف پیش برم مهد کودک...... 26 فروردین 89 سه ساله می شم و وقت مهد کودک رفتنه.... خواب

تو این مدت هم خیلی چیزها یاد گرفتم شعر توپولویم توپولو، یه دختر دارم شاه نداره، شبا که ما خوابیم آقا پلیسه بیداره، یه توپ دارم قل قلیه و .....

لغات و کلمه و جملات خیلی زیادی هم یاد گرفتم و وقتی صحبت می کنم پدرم و مامانم همش قربون صدقه من میرن.....خنده

فعلا عکس جدید هم  نگرفتم......

 

 

نویسنده : يکتا ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها: خوش گذرانی
comment نظرات () لینک

+ شب یلدا و عزاداری یکتا خانوم

شب یلدا ما یه جشن مختصر گرفتیم البته جشن که نه فقط یه سفره یلدا چیدیم به خاطر یکتا خانوم......

Click to show it on original size!

 

دختر عمه ها و دختر عموهای خودمو دعوت کردم که زیاد هم تنها نباشیم......

بد نبود خوش گذشت.....

Click to show it on original size!

بعد روز چهارشنبه رفتیم شمال و تاسوعا شمال بودیم خیلی خوب بود....

شمالیها مراسم هاشون جالب بود.... از ساعت 8 تا 10 شام می دادند بعد ساعت 11 عزاداریهاشون شروع می شد....

Click to show it on original size!

یکتا و پسرخاله اش (طاها) در حال رفتن به هیئت

Click to show it on original size!

یکتا، دختر خاله اش (مبینا) و طاها در مسجد طایفه آملی ها در آمل

آخه شمالی ها دسته های عزاداریشون طایفه ای بود مثلا طایفه نیاکی، طایفه هاشمی، طایفه آملی ها.....

روز عاشورا هم رفتیم تهران اونجا هم که بیا و ببین البته هر شب دارید از تلویزیون می بینید دیگه احتیاجی به توضیح دادن نیست.....

ولی به یکتا خیلی خوش گذشت در کنار خاله و دختر خاله و پسرخاله خواب

نویسنده : يکتا ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دو سال و نه ماهگی یکتا عزیز

٢۶ آذرماه 1388 خونه یکی از همکاران دعوت بودیم این روز مصادف می شد با دو سال و نه ماهگی عزیز دل من یکتا عسل......

خیلی خوش گذشت......فکر کنم به یکتا هم خیلی خوش گذشته .....

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

از راست به چپ:(پویان، غزل، یکتا، آوا و سینا کوچولو)

 

غزل خانوم که لباسش شبیه یکتا بود....

واقعا این دور هم بودنا چقدر خوبه هم برای بچه ها و هم برای ما....

کلی بچه ها با هم بازی کردند و مادرها هم غیبت.. .....

نویسنده : يکتا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات () لینک

+ عید غدیر بر همه شیعیان مبارک...........

 

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

یکتا کوچولوی ما هم بهتر شده پانسمان دستش را باز کردیم البته این عکسها قبل از باز شدن پانسمان است..........

این عکسها در شب نامزدی پسرخاله ام گرفته شده...........

یکتا خانوم خیلی سروزبون دار شده خیلی بامزه صحبت میکنه ...

به من میگه مامان ببخشید یه لیوان آب میدی..........

الهی قربونت برم آره عزیزم آبم بهت میدم.............

بعد میگه مامان من تو رو خیلی دوست دارم............

من با این همه دلبری این خوشگل خانوم آخه چکار کنم؟؟؟/

نویسنده : يکتا ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خدایا شکر

خدا را هزار مرتبه شکر به خاطر بزرگیش به خاطر دادن هاش و گرفتن هاش ....

 

خدا را شکر که به خیر گذشت....

روز جمعه ۱۵ آبان ماه سال ۱۳۸۸ ساعت ۳۰/۱۲ با یکتا تو اتاقش در حال بازی کردن بودیم یکتا داشت روی ایر واکر (دستگاه ورزشی من ) بازی می کرد میخواستم لباسهای یکتا را آماده کنم که بریم بیرون همین که برگشتم لباس از کمدش بیارم صدای جیغ و بعد گریه یکتا بلند شد برگشتم ببینم چی شده فقط دیدم از انگشت یکتا مثل فواره داره خون میاد روی دستگاه ورزشی پر از خون و یکدفعه دیدم سر انگشت یکتا نیست .......

خودم تنها تو خونه هیچکس نبود یکتا را بغل کردم دستمال گرفتم دور انگشتش اما خون قطع نمی شد گریه می کردم کمک می خواستم ولی هیچکس نبود خدایا چی به من می گذشت اون لحظه ها شماره هر کی را می گرفتم اشغال بود تا اینکه با پدرش و مادرشوهرم تماس گرفتم فقط میگفتم کمکم کنید انگشت یکتا ......

بردیمش بیمارستان نمی دونم چطور همه اومده بودند اونجا یکتا بغل خودم بود دکتر تا دید گفت برید سر انگشتش رابیارید تا پیوند بزنم ولی سر انگشتی نبود انگشت له شده بود.....

بعد پرستارها بیمارستان فقط می پرسیدند از لحاظ مالی وضعتون خوب هست تا برای بچه ات کاری کنیم فکرشو کنید تو اون لحظه چه حالی به آدم دست میده........

بگذریم خلاصه با عکس و بردن پیش متخصص انگشت یکتا را پانسمان کردیم ...........

با کلی پارتی بازی از آقای دکتر فتحی بین چک کردن مریض هاش تو بیمارستان امام خمینی وقت گرفتیم تا انگشت را دید گفت باید بره اتاق عمل تا پیوند کنیم همه کارهاشو انجام دادیم به دکتر گفتم دکتر خودتون عمل می کنید گفت انشااله باید بیهوش بشه ولی یکی از پرستارها گفت خود دکتر عمل نمیکنه میده دستیارها و دانشجویاش نفهمیدم چطوری یکتا را اوردم بیرون از بیمارستان........

بردمش بیمارستان دی گفتند حالا پانسمان می کنیم تا یکی دو هفته این انگش رشد کنه اگه احتیاج باشه بعدا عمل جراحی ترمیمی انجام میشه............

همه به من میگن برو خدا را شکر کن که سر انگشتش بود از بند انگشت جدا نشده.........

خدایا دوست دارم همیشه همیشه صدای خنده های یکتا فضای خونه را پر کنه...........

خنده هاش و صداش به من و پدرش جون میده انرژی میده زندگی میده همه چی میده............

خدایا شکرت...................

نویسنده : يکتا ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٧
تگ ها: شکر و انگشت
comment نظرات () لینک

+ دخترم روزت مبارک

میلاد حضرت معصومه (س)  و همچنین روز دختر را به همه دخترای گل دنیا تبریک می گم روزتون مبارک

روز دختر را به دختر گلم خانوم خوشگلم عزیز دلم یکتا هم تبریک میگم .....

دختر عروسکم یکتاجون روزت مبارک.... دوست دارم خیلی زیاد..................

 

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

 

نویسنده : يکتا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٩
تگ ها: روز دختر
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد