خدایا شکر

خدا را هزار مرتبه شکر به خاطر بزرگیش به خاطر دادن هاش و گرفتن هاش ....

 

خدا را شکر که به خیر گذشت....

روز جمعه ۱۵ آبان ماه سال ۱۳۸۸ ساعت ۳۰/۱۲ با یکتا تو اتاقش در حال بازی کردن بودیم یکتا داشت روی ایر واکر (دستگاه ورزشی من ) بازی می کرد میخواستم لباسهای یکتا را آماده کنم که بریم بیرون همین که برگشتم لباس از کمدش بیارم صدای جیغ و بعد گریه یکتا بلند شد برگشتم ببینم چی شده فقط دیدم از انگشت یکتا مثل فواره داره خون میاد روی دستگاه ورزشی پر از خون و یکدفعه دیدم سر انگشت یکتا نیست .......

خودم تنها تو خونه هیچکس نبود یکتا را بغل کردم دستمال گرفتم دور انگشتش اما خون قطع نمی شد گریه می کردم کمک می خواستم ولی هیچکس نبود خدایا چی به من می گذشت اون لحظه ها شماره هر کی را می گرفتم اشغال بود تا اینکه با پدرش و مادرشوهرم تماس گرفتم فقط میگفتم کمکم کنید انگشت یکتا ......

بردیمش بیمارستان نمی دونم چطور همه اومده بودند اونجا یکتا بغل خودم بود دکتر تا دید گفت برید سر انگشتش رابیارید تا پیوند بزنم ولی سر انگشتی نبود انگشت له شده بود.....

بعد پرستارها بیمارستان فقط می پرسیدند از لحاظ مالی وضعتون خوب هست تا برای بچه ات کاری کنیم فکرشو کنید تو اون لحظه چه حالی به آدم دست میده........

بگذریم خلاصه با عکس و بردن پیش متخصص انگشت یکتا را پانسمان کردیم ...........

با کلی پارتی بازی از آقای دکتر فتحی بین چک کردن مریض هاش تو بیمارستان امام خمینی وقت گرفتیم تا انگشت را دید گفت باید بره اتاق عمل تا پیوند کنیم همه کارهاشو انجام دادیم به دکتر گفتم دکتر خودتون عمل می کنید گفت انشااله باید بیهوش بشه ولی یکی از پرستارها گفت خود دکتر عمل نمیکنه میده دستیارها و دانشجویاش نفهمیدم چطوری یکتا را اوردم بیرون از بیمارستان........

بردمش بیمارستان دی گفتند حالا پانسمان می کنیم تا یکی دو هفته این انگش رشد کنه اگه احتیاج باشه بعدا عمل جراحی ترمیمی انجام میشه............

همه به من میگن برو خدا را شکر کن که سر انگشتش بود از بند انگشت جدا نشده.........

خدایا دوست دارم همیشه همیشه صدای خنده های یکتا فضای خونه را پر کنه...........

خنده هاش و صداش به من و پدرش جون میده انرژی میده زندگی میده همه چی میده............

خدایا شکرت...................

/ 2 نظر / 13 بازدید
لیلا

آخي نازي جيگرشو...................