به نام خالق انسان

سلام من دیروز برای اولین بار بارون دیدم .... عصری که با پدر و مادر رفتیم بیرون داشت بارون میومد چقدر قشنگ بود مادرم لباس گرم تن من کرده بود شال و کلاه و کفش خلاصه میخواست منو ببره تو ماشین یک پتو هم انداخت سر من یکدفعه جلوم تاریک شد و چیزی ندیدم مادر گفت میخواستم که بارون خیست نکنه و خدایی نکرده یکدفعه سرما نخوری ....

شب جمعه مهمون داریم با پدر و مادر رفتیم بیرون برای شب جمعه خرید کردیم مادر برای من هم خرید کرد....

دیشب من کلی مادر و پدر را اذیت کردم ساعت ۲ نیمه شب از خواب بیدار شدم خوابم نمی برد اینقدر داد و بیداد کردم که اونا هم مجبور شدن از خواب بیدار شن منو از تختخوابم بیرون بیارن و با من کلی بازی کنند تا ساعت ۳ نیمه پدر و مادر با من بازی کردند آخرش اونا خسته شدند ولی  من هنوز خسته نشده بود مادر میگفت برو بخواب من صبح باید برم اداره ولی من گوشم بدهکار نبود ..... خلاصه منو گذاشتند تو تختخواب منم خودم با خودم کلی بازی کردم نفهمیدم کی خوابم برد......

/ 7 نظر / 6 بازدید
زیبا

سلام عزیز. میای واسه هم لینک بذاریم؟

زهرا سادات نوری

سایت کتاب کودک با معرفی کتابخانه دیجیتال کودکان دنیا و معرفی چند کتاب به روز است. حضور و نظر شما باعث خوشحالی ما و بهبودی سایت خواهد شد.

اسیه

سلام یکتا جون چرا ما مامانت اینقدر دیر به دیر از تو می نویسه الان یک ساله شده اما عکسات رو نمیزاره[ماچ][ماچ][ماچ] [گل][گل][گل][گل]