به نام هستی بخش

Click to show it on original size!

سفره هفت سین

Click to show it on original size!

یکتا در کنار سفره هفت سین

Click to show it on original size!

یکتا و پسرخاله هاش و دخترخاله اش در حال کلاغ پر بازی

Click to show it on original size!

یکتا در کنار سفره هفت سین استان مرکزی

Click to show it on original size!

یکتا در یکی از میادین استان مرکزی

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

سیزده به در

تعطیلات خوبی بود در کنار یکتا بودم خیلی خوش گذشت.....

اما با رفتن یکتا به مهد کودک بعد از دو سال خیلی حالم گرفته شد.....

یکتا خیلی بهش سخت میگذره بعد از دو سال از خاله اش (خواهرم) جدا بشه و بره مهد کودک......

روزهای اول همش گریه می کرد میگفت مانی نرو مانی جون جون حالا اون گریه و من گریه....

مدیر مهد میگفت مادر را آروم کنم یا بچه رو....

چقدر سخته بیچاره بچه های مادرهای کارمند ببینم تو دلشون به مادرها چی می گن حتمن میگن من چه مادر بی وجدانی دارم چطور دلش میاد من که تازه 2 سالمه رو بذاره مهد کودک بره سرکار...........

ولی من فقط به خاطر خودش اینکار رو انجام دادم بره با بچه ها بازی کنه انرژی اش را تخلیه کنه کلی شعرو بازی یاد بگیره مستقل بشه اجتماعی باشه ( با این چیزها باید دلمو خوش کنم دیگه)

خدایا تو خودت کمکش کن در نبود من تو خودت محافظتش کن خدایا دخترم را فقط فقط میسپارمش به خودت.........

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
سحر

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سلام روز بخیر ..وب جالبی دارید خیلی زیبا بود...دوست داشتین با قدمهای سبزتون در سال جدید به کلبه کوچک منم سربزنید...منتظر حضور سبز و دل انگیزت هستم رو زخوش

شایگان و مامان مریم

سلام خانمی .الهی . اشکم در اومد. میتونم درک کنم چقدر غصه دار میشی وقتی میزاریش مهد [ناراحت] تولد یکتا جون نزدیک از همین حالا مبارک سرم شلوغه ممکنه نرسم بیام وب [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان ملیکا

سلام من امروز مورخ 28/2/88 وارد وب شما شدم . من هم مثل شما به تازگی دخترم را مهد کودک گذاشتم . با خواندن احساس شما اشک ریختم .آیا ما مادران خوبی هستیم ؟ خدا کمکمان کند .